غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
32
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
گفتار در بيان مخالفت ميرزا الغ بيك گوركان و ميرزا عبد اللطيف با يكديگر و كشته شدن پدر عالىگهر به حكم پسر واژون اختر بعضى از مهرهء علم تنجيم بعد از امعان نظر در زايجهء طالع ميرزا عبد اللطيف حكم كرده بودند كه پدر را از ممر پسر آسيبى خواهد رسيد و چون ميرزا الغ بيك نيز در آن فن مهارت كامل حاصل داشت اينمعنى را دانسته بود و خضر خان والى هندوستان كه كيفيت اينحال از جوكيان معلوم كرده بود نوبتى رقعه پيش پادشاه فرستاده شمهء ازين امر بديع در آن كتابت درج فرمود و مولانا محمد اردستانى كه از علم طالع مسئله و رمل وقوفى تمام داشت و پيوسته از قضاياى مخفيه خبر ميداد در مجلسى كه ميرزا الغ بيك بر زبان ميراند كه عنقريب تمامى ممالك حضرت خاقان سعيد را در حيز تسخير خواهم كشيد گفت اگر ميرزا عبد اللطيف بگذارد بنابرين مقدمات ميرزا الغ بيك گوركان همواره نسبت بميرزا عبد اللطيف طريق بيعنايتى مسلوك ميداشت و همت عالىنهمت بر تربيت پسر كهتر خويش ميرزا عبد العزيز مىگماشت و از آن جهة ميرزا عبد اللطيف كينهء پدر بزرگوار در سينه جاى ميداد و بالاخره اظهار مخالفت كرده ابواب شقاوت بر روى روزگار خويش برگشاد و در وقتى كه ميرزا عبد اللطيف از صولت ميرزا بابر دار السلطنه هراة را باز گذاشته روى توجه بسمرقند نهاد بعد از عبور از آب آمويه قاصدى نزد پدر فرستاده از وصول خويش اعلام داد ميرزا الغ بيك نشانى ارسال داشت مضمون آنكه بلج سيور غال اوست بايد كه بازگردد و بضبط آن مملكت قيام نمايد ميرزا عبد اللطيف اين معنى را فوزى عظيم دانسته معاودت نمود و در باب رتقوفتق و حل و عقد امور آنولايت اهتمام فرمود و خاطر بر عصيان پدر قرار داده رايت مخالفت مرتفع گردانيد و صندوق تمغارا شكسته فرمود تا منادى كرديد كه هيچكس از آن جهة متعرض مردم نگردد و باعث برين خبر آن بود كه ميرزا الغ بيك در باب حصول وجوه تمغا و زكات مبالغه بسيار داشت القصه چون خبر خلاف و شقاق ميرزا عبد اللطيف بسمرقند رسيد ميرزا الغ بيك متحير گشت و ميرزا عبد العزيز را در آن بلده قايممقام گذاشته با سپاه فراوان بكنار جيحون شتافت و ميرزا عبد اللطيف نيز از آن جانب خراميده آنجناب را از عبور مانع آمد و پدر و پسر در برابر يكديگر نشسته چند نوبت از بالاى آب و پايان آب لشكريان گذشتند و باشتعال نايرهء قتال اشتغال نموده اكثر اوقات سپاه ميرزا عبد اللطيف غالب مىگشتند و در يكى از آن محاربات ميرزا عبد اللّه شيرازى گرفتار شد و ميرزا عبد اللطيف او را بجان امان داد در خلال اين احوال از سمرقند باردوى ميرزا الغ بيك خبر آمد كه ميرزا عبد العزيز مرتكب امور نالايق مىشود و دست تصرف به عيال و اطفال امرا و رعايا دراز مىكند